دلنوشته های سرکار خانم رکسانا رستمی

 

 

 

3

دلنوشته های

سرکار خانم رکسانا رستمیhttp://alborzdana.ir

به نام تو که تنها دارایی من هستی

به یاد می‌آورم در زمان کودکی ام وقتی که اشتیاق راندن دوچرخه را داشتم  و بی‌تابانه انتظار می‌کشیدم  تا بر زین آن نشسته و یاد بگیرم چگونه اولی مرکب زندگی ام را به تنهایی برانم .

آن روز را فراموش نمی‌کنم سوار بر دوچرخه‌ام ، فرمان را سفت چسبیده بودم و پاهایم هنوز جرأت کنده شدن از زمین و روی رکاب قرار گرفتن را نداشت .

می ترسیدم از این که نتوانم راکب خوبی باشم  و به خودم  و البته که به دوچرخه‌ی آرزوهایم صدمه بزنم . هم ترس و هم اشتیاق، هم امید ، هم کمی بی اعتمادی به خود، به سختی راه به موانع ، به آدم‌هایی که گاه ممکن بود سر راهم قرار بگیرند به ماشین ها فکر می‌کردم .

آن روز پرهیجان رسید ، پدرم پشت زین دوچرخه را گرفت و خواست که پاهایم را از روی زمین بردارم و رکاب بزنم . بودنش قدرت عجیبی می‌داد شاید دیگر نمی‌ترسیدم پاهایم را در رکاب دوچرخه گذاشتم و می‌دانستم پدر مراقب است و با تمام قدرتش نمی گذارد زمین بخورم  .

رکاب زدم . صدای تشویق هایش را می‌شنیدم که همچنان پشت زین دوچرخه‌ام را گرفته بود، و دنبالم می آمد تندتر و تندتر رکاب زدم باد لای موهایم می پیچید ، چه حس دل انگیزی چه شوقی تمام تنم را تسخیرکرد . این من بودم که توانستم به آرزویم برسم من و دوچرخه با هم یکی شده بودیم ، به هر جهتی که می خواستم فرمان می دادم ، هیچ ترسی نبود ، هیچ دلواپسی نبود ، انگار تمام آن چیزهایی که کابوس وار از آن می ترسیدم هرگز وجود نداشت . اما کمی که گذشت تازه فهمیدم پدر مدت‌هاست پشت زین دوچرخه را رها کرده ، صدایش از انتهای کوچه می آمد و من نیم بیشتر راه را تنها آمده بودم، جهانم تاریک شد . کوچه انگاش کش آمد، ماشین‌ها و مردم سرعتشان زیاد شد، و تمام ترس هایم به آنی زنده شدند. هیچ چیزی دیگر زیبا نبود و فرمان خارج شد از فرمانم و به هر جهت می پیچید و من با دوچرخه ام به جوب افتادیم  .

تا مدت ها دیگر میلی به راندن اش نداشتم و البته اعتمادی به پدر، چه تلخ و چه ناامید کننده بود  رها شدن دور شدن و تنهایی ، سال های زیادی از آن روز می‌گذرد در مسیر زندگی ام بارها و بارها به همان نقطه رسیدم. دقیقاً به همان جایی که ابتدا اعتماد و اشتیاق بود و بعد حس گنگ و ناشناخته ای از رها شدن، رها شدنی که شاید دلیل محکم شدنمان شد . اما دروغ است اگر نخواهیم کسی با تمام وجودش تا آخر مسیر پشت زین دوچرخه زندگی مان را نگیرد. دروغ است اگر بگوییم از زمین خوردن نمی ترسیم  .

من خداوندی را می‌خواهم که پشت دوچرخه‌ام بنشیند ، و تمام حواسش به من باشد و رهایم نکند و نگذارد در جوب بیفتم . به موقع بگوید کجا ترمز کنی و کجاها سریع‌تر برانی ، از سر بالایی ها که می رویم پیاده می شود هل سر هر سر پایینی دست‌هایش را روی دست هایت به ترمز فشار می دهد و گاهی حتی وقتی پاهایت خسته از رکاب زدن است جای تو رکاب می زند . پروردگارا من این گونه‌ می‌خواهمت که هیچ وقت هیچ زمانی به هیچ عنوان رهایم نکنی، زیبایی مسیری که می روم از حضور توست  .

حس خوب راندن مرکب زندگی ام ، و داشتن احساس زنده بودنم ، جاری شدن در غلیان زندگی‌، دیدن زیبایی‌ها ، اشتیاق ادامه مسیر و تمام تمام تمام راه به حضور توست که عاشقانه پشت دوچرخه ام نشسته ای و مرا سفت چسبیده ای که مبادا مبادا مبادا در جوب بیفتم .

گاهی در این مسیر دوچرخه را جایی بگذاریم روی چمن ها کنار هم دراز بکشیم ابرها را بالای سرمان ببینیم که چگونه باد می بردشان . اصلاً بیا ادامه‌ی مسیر را کنار هم قدم بزنیم هر وقت سردم شد به تو تکیه می دهم ، هر وقت خسته شدم کنارت می نشینم حرف هایم را بشنو و با من حرف بزن ، بگذار مسیر با تو جان زندگی بگیرد ، تو علت و معلول همه چیزی و علت حال خوب من اعتماد منی ، رها نکن نرو تنها مگذار ، اجازه بده در بودن تو حل شوم . تو تنها انگیزه‌ی ادامه ی مسیری ، من این گونه تو را کنار خود می خواهم دم به دم ، نفس به نفس خدایی که حتی به ثانیه ای رهایمان نمی‌کند.

پادکست عاشقانه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Call Now Button